|
بنویس از سر خط ..
|
||
|
زندگی ارزش اشکاتو نداره پس آروم باش |
||
|
درباره وبلاگ
حرف های ته دل من و دل خیلی های دیگـــــــــــــــــه
فهرست اصلی می خوانمشان
پیوندهای روزانه
حرف های دل پیشین
طراح قالب
|
نامه ای بر آب و باد
مدتی گذشته تا قلم را از دست انكه مينويسد بگيرد هيچ كدام نتوانستند تا من اينجا روي زمين انتظار داشتم كسي
به قلم : غریبه ی آشنا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:50 موضوع: | + گل مریم
باد سرد خزاني گلبرگ هاي گل مريم را به آهستگي تكان داد مريم ناله كنان خبر دوري خود را همراه باد خزاني به گوش بلبل شيــدا آن عاشق مهجور فرستاد . پرنده زيبا با دل كوچك و پر طپش خود جسم نحيف و بي رمقش را به مريم رساند و ناله و زاري آغاز كرد : اي جفا پيشه اين چه وقت دوري كردن اسـت ؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل كنم ؟ بيچاره گل مريم ، شبنم خزاني را از ديده فرو باريد و به دلداري از بلبل شيدا پرداخت و گفت : هنوز چند صباحي از وقت وصال باقي است و تو مي تواني دم كوتاهي از مصاحبت من لذت ببري . دقايقي نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده و ابروان سفيد و پرپشت ، در حالي كه از شدت تاثر ، چين وچروك صورتش دو چندان شده بود . زمزمه كنان پيش آمد و در حالي كه كارد تيز و برانش را در برابر ديدگان اشك آلود عاشق ، بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود . پاسخ داد : عمر تو با سپري شدن فصل بهار پايان پذيرفته و من تاب وتوان ندارم كه مرگ تدريجي تو را تماشا كنم . براي همين از اين گلستان خزان شده دورت مي كنم و از معشوقت جدا مي كنم و به كسي كه مي خواهد تو را به دخترك زيبا رخ و شوخ چشمش هديه كند تسليم مي كنم . باغبان دسته گل مريم را به من داد . ولي هنوز در فراق بلبل ، شبنم هاي خزاني از چهره گل بر دست هاي من چكيد و مرا به ياد اشك هاي گرمي كه از ديدگان زيبايش افشانده بود ، مي افكند . نگاهي به گلستان كردم ، باغبان پير در آن دور دستها مشغول كندن چاله كوچكي بود و با خود مي گفت : اي بلبل زيبا ، اي عاشق بيچاره ، تو نيز در دل خاك سرد مانند هزاران عاشق ناكام ديگر به خواب ابدي فرو رفتي ..
به قلم : غریبه ی آشنا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:33 موضوع: | + قـــــــــــــــــــــــول فرشته
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: "خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم .اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است." خداوند درخواست فرشته را پذیرفت... فرشته گفت: "تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم. این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند." خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: "بال هایت را به امانت نگاه می دارم ...اما بترس كه زمین اسیرت نكند... زیرا خاك زمینم دامنگیر است..." فرشته گفت: "باز می گردم...حتما باز می گردم. این قولی است كه فرشته ای به خداوند می دهد." فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد. او هركه را كه می دید...به یاد می اورد. ..زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟ روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه فرشته دیگر چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد... نه بالش را نه قولش را... فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند...... فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...
به قلم : غریبه ی آشنا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:24 موضوع: | + از ستاره تا اوج
هنوز آخرين ستاره
به قلم : غریبه ی آشنا در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 15:21 موضوع: | + پشتکار سلام دوستان یه نفر وبلاگمو هک کرد و بیشتر مطالبمو پاک کرده نمی دونم هدفش چی بوده ولی هر چی بوده مهم نیست من سعی می کنم دوباره حرفامو بنویسم چون حرفای دلم بوده به امید روزای بهتر
به قلم : غریبه ی آشنا در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 15:6 موضوع: | + |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I |
||